شاهدخت سرزمین ابدیت

بالا نوشت:

۱-ابر پر باران به دریا می گفت                من اگر نبارم تو کجا دریایی

   در دلش خنده کنان دریا گفت              ابر پر باران تو خود از مایی

خودش نوشت:

1- سخت ترین بخش واسه من همین خودش نوشته اخه باید اینجا حرفای خودم و دلم و بزنم.یه ذره یه جوریه نه؟(خودش نوشت)یعنی همینجوری هر چی یهو به دل و ذهنم اومد و بنویسم البته +اتفاقات مثلا مهمی که میفته

3-4 تا از دوستام از قالب وبلاگم انتقاد کرده بودن.انتقاد که نه پیشنهاد داده بودن.می گفتن خیلی سادست.می تونی رنگ پس زمینه تو عوض کنی یا این که از عکس هم توی پستات استفاده کنی(اینو قبول دارم زیادتا).یکی از دوست جونای خوبمم می گفت:اصلا اون عکس بالای وبلاگت و بردار خیلی یه جوریه.(اره /شاید)ولی وقتی به این عکس نگاه می کنم یه احساس خوبی بهم دست می ده(دختری که ماه و بقل کرده انگار یه جورایی اونو پناه داده ولی از حالت بدنش می شه گفت همینطور به اون پناهم برده).

من قالب ساده ی وبلاگم و خیلی دوست دارم.می دونید بس که بی تربیتم /نمی بینم خواننده ی وبلاگم چه جور قالبی رو می پسنده/چه جور عکس یا رنگی رو دوست داره.می گم خودم اینو دوست دارم و ازش خوشم میاد.(حالا بگذریم)

2- از عرش صدای ربنا می اید         اوای خوش خدا خدا می اید

فریاد که درهای بهشت باز کنید      مهمان خدا سوی خدا می اید

ماه رمضونم با همه خوبیا و قشنگیاش اومد(منم عاشق این ماهم).ایشالاه نماز روزه ی همتون قبول.

3-داشتم واسه تمرین طراحی چهره توی مجله عکس انتخاب می کردم که عکس مهران مدیری رو دیدم(خیلی واضح بود و به درد سایه روشن می خورد)خوب واسه همینم کشیدمش فقط یه ذره.......خوب شده ها/هر کی نگاش می کنه بهم می گه(هی پیکاسو چطوری؟)ولی خوب.......

پایین نوشت:

1-اقا جون قالب وبلاگ خودمه به هیچ کسم ربطی نداره(شوخی می کنما/هم اکنون نیازمند و منتظر انتقادات و پیشنهادات و یاری سبزتان هستیم).

2-فکر کنم چون یه ذره با مهران مدیری مشکل دارم طرحش خوب نشده ها........

3-چیه خیال کردی اینجا هم باید چیزی بنویسم(نه عزیزم/برو بعدی)

بقلی نوشت:

بقلی نوشتم که راجع به مطالبیه که تو وبلاگ دوست جونای عزیزم خوندم.

تو وبلاگ یکی از دوست جونام راجع به دوست داشتن خوندم/این که دیگه تمومه(از همه دلا داره می ره بیرون)جالب بود برام.پست بعدی و شاید راجع به این موضوع نوشتم.

نوشته شده در ٢٦ شهریور ۱۳۸٦ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

اول سلام

خوبین؟

ببخشید یعنی دوم سلام

اول عیدتون مبارک

دوم سلام

خوب مثه این که مطلب قبلی زیاد جالب نبودپس بقیشو نمی نویسم

اخه هر کیم که نظر گذاشته بود هیچ ربطی به مطلب بنده خدای بنده نداشت

منم فهمیدم این من نیستم که تنها چت کردم بلکه..................

خوب برم سر سومی 

سوم اینکه وبلاگ گروهیمون کم و بیش راه افتاد

بعدشم اگه دیر اپ کردم به من هیچ ربطی نداره 

نمی دونم چرا اینقددددد قاطی پاطی می نویسم

جون مادرتتتتتتتت تحمل کن

.....................

چهارمی

سر کوچه ی روبرویمون داشتن به مناسبت نیمه ی شعبان شربت و شیرینی می دادن

منم با مامانم رفتیم کوچه گردی(دقت کن ول گردی کار بدیه ها این کوچه گردیه)دیدیم توی کوچه صندلی گذاشتن و مولودی راه انداختن

انقددددددد باحال بود همه زن و مرد و دختر و پسرای محل هم بودن 

داشتم می زفتم طرف صندلیا که بشینم یه اشنا دیدم

بلهههههه دیدم ملیکای خودمونه چند وقتی می شد که ندیده بودمش

پریدیم بقل همو سلام علیک کردیم یه لحظه احساس کردم همه دارن نیگامون می کنن

گفتم ملیکا بشینیم بهتره

مولودی داشت به خوبی پیش می رفت

من و ملیکا هم کلی می گفتیم و می خندیدم

مرتضی دوست جون ملیکا هم بود 

همینجوری بودیم که این مرتضای بدبخت بختش برگشت و ملیکا بد اخلاق شد

واییییییییییییی

این ملیکا هم اگه اخم کنه که دیگه نمی شه نیگاش کرد

دلم واسه مرتضی کباب شد اخه طفلی بغض کرده بود

هیچی دعوا داشت ادامه می پایید که من ملیکا رو کشیدم کنار بهش گفتم

بگو مرتضی بره الان ابرو واسمون نمی مونه از دست شماها

به جون مادرم قصد بدی نداشتم

فقط می خواستم که بره و قضیه تموم شه

ولی خوب ملیکا هم بی وجودی نکرد و برگشت به محمد که یکی از دوستای مرتضی است 

و بقیه پسرا گفت 

این اومده اینجا مزاحمت ایجاد کنه اقایون این اومده ارازل بازی دراره

خودم که از این حرفاش هیچی سر در نیاوردم

اخه ارازل بازییییییییییییی

محمدم نامردی نکرد با بقیه دوستاش ریختن سر مرتضی از کوچه انداختنش بیرون

من که داشتم از فرط خنده می ترکیدم

ولی مرتضی همین جوری مونده بود

خوب

گذشت و ما هم پای مولودی وسط کوچه نشسته بودیم

یهو ملیکا برگشت گفت

اخهههههههههه دلم واسش سوخت یعنی تنگ شده دلم براش دیدی چقددد مظلومانه نگاه می کرد

گفتم ای بترکید جفتتون که من از دستتون راحت بشم تو غلط می کنی دلت تنگ بشه 

مگه بچه مردم دور از جون خره که این کار و می کنی

البته فرقی نمی کنن جفتشون لنگه ی همن واقعا به درد هم می خورن

مثه این که این ملیکاهه خیلی دلتنگ شده بود واسه همینم با گوشیش یه زنگ به مرتضی زد

بهش گفت

مرتضی پاشو بیا من دلم برات تنگ شده

مرتضای بدبختم گفت من پامو تو اون کوچه نمی ذارم

حالا هی این منت بکشه اون ناز بکنه ببخشیدا ولی حالم داشت از دستشون......... اخه خلن نمی دونن باید با عقلاشون چی کار کنن

دیگه نذاشتم بیشتر از این بهم فشار بیاد خدافظی کردم رفتم

بعدشم با مامانم رفتیم کوچه های دیگه رو گردی

بعدشم خوب معلومه دیگه اومدیم خونه

ولی حکومت فمنیستی و حال کردم تو محل

.......................

خوب بریم سره پنجمی

کلاس بدنسازی که می رفتم اخر هر جلسه می رفتیم با بچه های تیم بسکت که تو سالن پایین بودن مسابقه می دادیم

تیم منتخب بچه های بسکت و تیم ما که اسمش بود در پیت های منتخب بچه های بدن سازی

ولی بازیمون خوب بوداااااااااا اسم و واسه سر گرمی این گذاشته بودیم

در تکاپو بودیم هر وقت توپ اونا تور می شد ما می پریدیم هوا و برعکس

داشتم بازی می کردم

به جون خودم مثه بچه ادم داشتم بازی می کردم ولی این توپه بیشور با من لج بود همچین خودشو کوبید به دستم که انگشت نازنینم برگشت

خوب

بازی شد مساوی ولی انگشتم خیلی بد برگشت

کلی هم باد کرد و کبود شد حالا واسه من کلاس نذار همون ورم کرد

هنوزم می بندمش تا این که کامل خوب شه رفتیم عکسم انداختیم ازش(دست جمعی)

....................

ششمی

واسه وشو یه فرم جدید یاد گرفتیم و کلی هم تمرین کردیم

امروز صبح که از خواب بلند شدم دیدم مثه افلیجا نمی تونم تکون بخورم پای راستم به کلی فلج شده بود

چون فرم جدید رو این پام بود

حالا حساب کن تو خیابون لنگون راه می رم

فکر کن

از کمر به پایین سرم بی حسه بی حس

....................

هفتمی

اهان

داشتم می رفتم ورزشگاه من وسط کوچه بودم و یه دختره تو فاصله کمی از من داشت راه می رفت

که دیدم یه موتوری کیفشو قاپید البته دو تا موتوری بودن که سوار هر کدومشونم دو نفر بود

دختره ی بیچاره هم جیغ می زد و گریه می کرد اخه طفلک خیلی ترسیده بود

منم که همین جور مونده بودم می خواستم بدوام و بزنم تو سر اون ................../....................

ولی نرسیدم بهش وگرنه به قول یکی از دوستای گرام هم اونو می کشتم هم خودم می مردم

حالا این بماند

رفتم پیش اون دختره تا ارومش کنم دیدم وای همه ی گلوشو /دستشو اینا زخم شده

خیلی بد زخم شده بوداااااااااا با سه چهار نفر دیگه کمکش کردیم اخه انقدر ترسیده بود که نمی تونست رو پاهاش وایسه

بعدشم یه اقاهه زنگ زد پلیس و از اینااااا...........

حالا نتیجه گیری که من کردم اینه عاطفه خانوم حالا طرف منی یا رضا

اخه این اقا رضا که یکی از دوستان گرام ما هستند می فرمایند از این کلاسهای رزمی نرید

عوضش برید کلاس گلدوزی/سفره ارایی می گه می رید این کلاسا خشن می شید وای به حال شوهر ایندتون

حالا من بهش می گم تو یه همچین جامعه ای نیازه ادم رزمی کار باشه

...................

هشتمی

خیلی طولانی شد می دونم ببخشید به بزرگی و وسیعی خودتون

الانم ساعت 5/45 صبح که این مطلب تموم شده

خسته ام وگرنه بازم می نوشتم و ادامش میدادم

اوه راستی یکی دیگه هم مونده که خیلی مهمه برو پایین

.................

نهمی

چند وقت پیشا داشتم میل هام رو چک می کردم که دیدم یه لینک اهنگ برام میل شده

در ضمن چراغ فرستندشم روشن بود

رفتم پرسیدم قضیه چیه ؟ و گفتش که اهنگ خودشه که با دوستش خونده

با هم اشنا شدیم و قرار شد که یه نیمچه اسپانسرش بشم و اهنگشو معرفی کنم

اخه کار اولش بود و می خواست نظر دیگرون رو بدونه

خوب منم بهش قول دادم اهنگشو می ذارم تو وبلاگم

با این که کار اول کامرانه ولی چیز قشنگی از اب دراومده

اینم لینک اهنگ کامران و علی ای تی اسمشم اینه(دارم میمیرم) کلیک کن

البته کامران قسمت پاپ رو می خونه هااااااااااااااااا

حتما هم نظر بدید راجع به اهنگش(تو رو خدا/جون مادرتون)

...................

دهمی

دیگه مطمئن باش این دفعه نمی نویسم

بروووووووووووو

ساعت 5/53 صبح

......................

نوشته شده در ۱۱ شهریور ۱۳۸٦ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |